سلام بر دوستان و همراهان

امروز كتاب قيدار اميرخاني را تمام كردم. نه، اصلا قرار نيست نقد بنويسم. كه نقد كردن فرصت مي خواهد كه الان مجالش نيست. فقط اشاره اي به كتاب.

قيدار قهرمان داستان،‌ مردي است كه در دهه ي پنجاه و البته از دو سه سال مانده به انقلاب تا كمي مانده به انقلاب، ماجرايش را مي خوانيم. ماجرا و داستاني كه اميرخاني از قيدار ساخته و پرداخته است، نماد يك مرد را براي ما تجسم مي بخشد كه امروزه روز نمونه اش كم ديده مي شود. و اگر بگويم من اصلا نديده ام خلاف نيست. نه كه به قد و قواره و رفتار قيدار. به مرام و اصول او كه در كل عالم از ازل تا ابد،‌ مردي و مردانگي راهي مشخص است. گرچه لباسها و گفتار عوض شود. و صد البته تر كه امروزه هم قيدارهايي هستند كه اگر نمي بودند، پايه هاي هستي به اعتقادات همچو مني لنگ،‌ استوار بود؟ فرو مي ريخت بي شك و گمان. هستند و من نديده ام. گيرم كه چشم سر كور است و چشم دل را بايد گشود. بايد گشود براي ديدن كه من ... .

در كل قلم سرپاي اميرخاني وجدي در من ايجاد كرد. به ايرادها فعلا كاري ندارم. اما قلم سرپا و نمادهايي كه از مردانگي آورده است و شخصيتي كه خلق كرده است،‌ دل آدم را جلا مي دهد و دلش را براي ديدن همچي آدمي تنگ مي كند.

كتاب قيدار گرچه كمي نسبت به ديگر كتابها گران است، نه هزار تومان در ازاي 294 صفحه، اما مي شود اين گراني را گذاشت به پاي گران سنگي شخص قيدار و اين كتاب را خريد. نه به پاي تورم و تحريم و حتي نه به پاي خود اميرخاني و نشر افق سال نود و يك.

و از خدا خواهيم توفق عمل. يا حق.